سی و سه سال گذشت …

سی و سه سال گذشت …
سی سه سال پیش در چنین روزی، در امردادی داغ، مجبور به ترک سرزمینم شدم، سرزمینی که برای من جایی نداشت و مرا از خود راند … سرزمینم زمانی مرا مجبور به ترک کرد که چهار سال جنگ او را احاطه کرده بود و من با دید جوان خود به سرنوشت او می اندیشدم.  اما قصابان سرزمینم آنچنان تنگ نظر بودند که حتی برای شرکت داواطلبانه ی دختری جوان، در جبهه های جنگ و پرستاری از برادران و خواهرانش جایی نداشتند.  مرا مجبور به ترک دیار کردند  بی آنکه بخواهم. هر سال در این روزها عجیب به یاد خودم و آرزوهایم می افتم که  چه خام و رویایی می اندیشیدم که به زودی با دستی پر برمیگردم به آغوش ایرانم و میخوانم سرود دوباره می سازمت وطن ….
هر سال در سالگرد ترک دیارم وقتی خاطره ای یا مطلبی می نویسم همانند همان روزی که گربه ی ملوس ایرانم را ترک کردم بی اختیار اشک هایم سرازیر می شود … تصاویر آن روزهایم، مقابل چشمانم رژه میروند و دختر جوان کم تجربه ای را می بینم که با دست خالی به افقی دور می نگریست و چقدر بلند پرواز بود، گویی آسمان برای او کم است …دختری جوانی که  برای رسیدن به هدفش باکی از مشکلات نداشت و نمیدانست چه سخت هایی را باید تحمل کند تا بتواند امروز نام خود را اختری از آسمان ایران بنمامد که از افق های دور تلاش میکند تا در حد توان خود نوری بر آسمان میهنش باشد  …
چه زود دیر میشود
و چه دیر میگذرد
زمان از دست رفته
بی آنکه بخواهی
بی آنکه نقشی در توقف و یا کم کردن سرعت آن داشته باشی
میگذرد و میگذرد  و میگذرد
اما بی رحمانه
و به تو نمی اندیشد
که چه جوان بودی وقتی او را ترک کردی
و تنها چیزی که با خود داشتی
اطلسی که گربه ی ملوس ایرانت در آن نقش بسته بود
و تو آن را در میان طپش قلب و نفس هایت حبس کردی
تا وجود او ترا باز بدمد و باز بدمد
به این امید که چیزی طول نخواهد کشید
که خواهی برگشت
و با دستان خود میسازی  و می کاری و می دوزی آنچه که گربه ی ملوس ات از تو بخواهد
میگذرد و میگذرد و میگذرد
بی رحمانه
اما به تو نمی اندیشد
زمان
که چه جوان بودی
و آرزو داشتی که روزی با دست پر و با افتخار
گربه ی ملوست را در آغوش بگیری
میگذرد بی رحمانه
بی آنکه بخواهی
سی و سه سال گذشت
آن روزها گربه ی ملوس ایران
در گیر جنگ با گرگان داخل و خارج بود
و امروز بعد از گذشت سی و سه سال باز هم
قصابان میهن در داخل و خارج
در صدد حمله ی دیگری به گربه ی ملوس ایرانی هستند
و من به جوانان می اندیشم
به دختران جوانی
که همانند من عشق می ورزند به گربه ی ملوس شان
و چه رویاهایی در سر دارند
تا بسازند ایران شان را
و بدوزدند لباس های زیبا و رنگارنگ برای او
تا جهانیان ببینند و هوشیار باشند
تا ببینند و بدانند
فرزندان ایران، جنگ نمی خواهند
آنها عاشق صلح اند
آنها عاشق دوستی اند
آنها قلبشان برای آزادی می طپد
آنها آیین شان مهر است
و هرگز دشمنی را ترویج نکردند و نمیکنند
آنها بارها و بارها به جهانیان نشان دادند
که اگر صلح و دوستی می خواهید
دست یاری به قاصبان سرزمین مان ندهید
تا ما جوانان، زنان، دختران دلیر ایران
نشان دهیم
که می توانیم سهمی بسزا در ساختن جهانی
پر از عشق، پر از مهر، پر از زندگی داشته باشیم
……..
اختر / دوم امرداد ۱۳۹۶ / کلن
ژوئن ۲۰۱۷
Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s